خداحافظ
.خدا نگهدار.
من و عشقم یه روزی عاشق بودیم الان من عاشقم یه روزی.........
.خدا نگهدار.

دلم حسابی گرفته یه شونه می خوام واسه گریه ....
دلم هوار هوار تا گریه می خواد دارم به آخر خط می رسم
آهای همسفر با توام
آشنای بغض و غم و سکوت برایم حجله غم برپا میکنی ...
انگار صدای قران می شنوم عکسم را ....
نه می ترسم برایش تجلی غم باشد ....
قرار ما هر پنجشنبه بهشت رضا قطعه گمنام
یادت که نمی رود ؟
-------------------------------------------------------------
به خودم چرا ،
اما به تو که نمی توانم دروغ بگویم!
می دانم بر نمی گردی!
می دانم که چشمم به راه خنده های تو خواهد خشکید!
می دانم که در تابوت ِ همین ترانه ها خواهم خوابید!
می دانم که خط پایان پرتگاه گریه ها مرگ است!
اما هنوز که زنده ام!
گیرم به زور ِ قرص و قطره و دارو،
ولی زنده ام هنوز!
پس چرا چراغ خوابهایم را خاموش کنم؟
چرا به خودم دروغ نگویم؟
من بودن ِ بی رؤیا را باور نمی کنم!
باید فاتحه کسی را که رؤیا ندارد خواند !
این کارگری،
که دیوارهای ساختمان نیمه کاره کوچه ما را بالا می برد ،
سالها پیش مرده است!
نگو که این همه مرده را نمی بینی !
مرده هایی که راه می روند و نمی رسند ،
حرف می زنند و نمی گویند ،
می خوابند و خواب نمی بینند !
می خواهند مرا هم مرده بینند !
مرا که زنده ام هنوز !
(گیرم به زور قرص و قطره و دارو!)
ولی من تازه به سایه سار سوسن و صنوبر رسیده ام!
تازه غربت صدای فروغ را حس کرده ام!
تازه دوزاری ِ کج و کوله آرزوهایم را
به خورد تلفن ترانه داده ام!
پس کنار خیال تو خواهم ماند!
مگر فاصله من و خاک،
چیزی بیش از چهار انگشت ِ گلایه است،
بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر می میرم ،
که دل ِ تمام مردگان این کرانه خنک شود !
ولی هر بار که دستهای تو ،
(یا دستهای دیگری، چه فرقی می کند؟)
ورق های کتاب مرا ورق بزنند،
زنده می شوم
و شانه ام را تکیه گاه گریه می کنم!
اما، از یاد نبر!
در این روزهای نا شاد دوری و درد ،
هیچ شانه ای، تکیه گاه ِ رگبار گریه های من نبود !
هیچ شانه ای !!! ...
مرضيه جان تازه به جنس پست خودمون رسيدم تازه ميفهمم چقدر يه مرد ميتونه پست باشه ..تازه ميتونم دركت كنم ........كاش من به جاي اونا بودم به عشقم ميرسيدم اون وقت نشون دنيا ميدادم كه چطور ميشه عاشق بود چطور ميشه عاشق موند.
الان با افتخار ميگم من عاشق ميمونم ولي نه مثل ابجيم و اون كه نميدونم اسمشو چي بزارم .
كاش خدا اين .............................................................................دعام دكنيد چون اين اتفاق واسه من خيلي گرون تموم شد...................................................
حرف هیچکس را باور نکن!
اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد ،
اگر به حجله آشنایی ،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد !
تو حرفشان را باور نکن !
تمام این سالها کنار ِ من بودی!
کنار دلتنگی ِ دفاترم
در گلدان چینی ِ اتاقم
در دلم...
تو با من نبودی و من با تو بودم
مگر نه که با هم بودن ،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است ؟
من هم هر شب ،
شعرهای نو سروده باران و بوسه را
برای تو خواندم
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را ،
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم !
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو ،
همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِانزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی ...

شب ها که در خیابان خلوت خواب
پا به پای غرور و قافیه می روی
مرگ با لباس چین دار بلندش
پای پنجره ی اتاقم می آید
سوت می زند
و منتظر می ماند
قوطی قرص های این قلب بی قرار که سبک تر شد
مرگ هم بر می گردد
می رود سراغ سرایدار پیر همسایه
نه ! عزیز دلم
تازگی بوف کور هدایت را نخوانده ام
اینها که نوشتم حقیقت محض است
باور نمی کنی ، یک شب به کوچه ی دلتنگ ما بکوچ
کنار همان درخت که پر از خاطرات خط خورده است
بایست و تماشا کن
تا ببینی چگونه به دامن دریا و گریه می روم
بس کن ای دل ساده
صفحه صفحه برای که گریه می کنی ؟
کتاب کبود گریه ها را آهسته ببند
گوش کن! درمانده ی درد آلود
از پس پرده های پنجره
صدای سوت می آید . . .
يادگاريست عجيب
اشکها در طپش حادثه ها ميريزد
حرفهای تکراري آرزو پوشالي نفسم در پي يک ثانيه احساس لطيف
چشم ها درمانده ی لحظه ها جامانده وخدايي که به تو نزديک است
چمدانها بسته واژه ها دلخسته همگي قصد سفر را به افق ها دارند
مردمان افسرده ياس ها پژمرده کوچه آبستن يک حس غريب...
.و من دلتنگ یک غربت به جا مانده از غروب..........

جان داداش ابجی فدایی داری....


ياد در ياد نمي دانم كجا ، چشم در چشم نمي دانم چرا
تو در آن سوي شقايق و من اين سو تنها
پل يادت در تب خاطره ام ويران شد و من از باغ جدا
بي جهت نيست كه من درپي راز جدايي هستم
در پي يك سبد سيب كه يك دانه آن نيم خورده به جا مانده سوا
اين همان نيمه سيبي است كه من در پي نام تو از باغچه ات دزديدم
سرخ ،چون رنگ شقايق كه زغم مي سوزد
زرد ، چون زرد قناري كه بر آن مي خواند
چند روزي است كه من طعمه تير نگاه تو شدم
آن طرف روي پل خاطره ات مي مانم ، آب را مي شمرم
چشم در آب نمي ماند!
لحظه ها از پي هم مي گذرند ،برگ با باد خزان مي افتد
و فقط خاطره هاست كه عجب تند و سريع زگذر خانه دل مي گذرد و سپس .........
در ته چاه عميق تقدير ، همچو يه سنگ نهان مي ماند
در فراسوي نگاهت ، جريان دارد عشق
و شقايق كه در آن سو نگران مي سوزد
آري افسون نگاهت ،جريان خواهد داشت
مثل يك رود بسان دريا
اما، رود هم گر نرود مرداب است
چشم هم گر كه نبيند خواب است
سفره را در جهت باد تكان خواهم داد
تكه نان و سبد خاطره ام همره آب برفت
رفت تا پس ديوار بلند تقدير ، عاقبت آن نگهت محو شود
آري ، آن چشم و آن تيرك چشمت همگي
در پس چرخش ايام ، نهان خواهد شد
و باز اين منم ، من
كه در آن سو نگران منتظرم
منتظر.
اگر احساس میکردی غم و درد جدایی را به او هرگز نمی دادی سراغ آشنایی را اگر بیدار می بودی شبی را تا سحر ای دوست به ما هرگز نمی گفتی کلامی از جدایی را اگر عاشق نمی گشتی برآن چشم سیاه او به خود هرگز نمی دیدی بهار آشنایی را نشانم گر نمی دادی محبت را به رویی خوش ز دل هرگز نمی بردی شرار از خود نمایی را من آن آهوی بی تابم که می تازم بر این صحرا چونان تازم در این صحرا که دریابم رهایی را اگر ، از اشک ،رخ مارا کنی یکدم نظر از دور به خورد خود نمی دادی شراب بی وفایی را اگر دانی که هجرانت چه کرد با این منه تنها به من هرگز نمی کردی چونان بی اعتنایی را اگر رنجیده ای از من ،ببخشا عاشق خود را من ،این گفتم ولی هرگز نمی بخشم جدایی را.
جدایی 

همه می گویند ماه زیباست اما ندیدم کسی بگوید آری او تنهاست تنهایی من همانند تنهایی ماه گم شد لای به لای غم ها در شب سیاه دل من چون دل مهتاب پر خون اما در ظاهر برای دلخوشی،گلگون عابران رهگذر شاد و خندان نور مهتاب مستشان کرده صد چندان ای کاش کسی عبور میکرد از دل من تا که شاید بشود همدم من ای دل خونین نباش بی تاب دلش مانند توست این مهتاب چشم امید به فردای دگر می دوزم در غم تاریک دلم، در تب عشق می سوزم. بی تو امروز گذشت بی تو فردا هم بگذرد لیک دیروزهای با تو بودن را که در نگاه هر غروب دوخته ام با چه امروز و فردایی خواهد گذشت. مهدی حقیقی و همیشه به تصویرت خواهم کشید که تو آنچه گفتی علی نبود علی (ع) بود! بگذار اشتباه کند فکرم دلم خواهد فهمید: براستی علی علی بود! مهدی حقیقی ((دورتر دیرتر)) روزی از روزها شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم تا هر چه دیرتر و دورتر بمیرم نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم افتاده باشم و جان داده باشم همین ! دکتر علی شریعتی
تب عشق 











عشق من
عشق من خاطره عشق من از ياد مبر
يادم ائ لاله شعرو سخن از ياد مبر
خاطرات خوش اين عشق جنون آسارا
مبر ائ بوئ خوش ياسمن از ياد مبر
چون ببوسد لب مهتاب گُل روئ تُرا
بوسه ام ائ گُل مهتاب تن از ياد مبر

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوز گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاغم كه از خاك گلويم
سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازي گوش
و او هر روز پي در پي
دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را بيدار سازد
بدينسان بشكند دائم سكوت مرگبارم را ...
وقتي به دنيا آمدم با چشماني اشكبار آمدم
به گريه ام خنده ها كردند
خنده ي تلخ آن ها از گريه ي من غم انگيزتر بود
زندگي را با گريه آغاز كردم
و با خنديدن به حقيقت زندگي ، زندگي را ادامه دادم
در واقع اين ريشخندي بود به زندگي
كه زندگي به پشيزي نمي ارزد
و اوج خنده هاي من زماني بود
كه ديگران را با چشماني اشكبار و غمگين رها مي ساختم
و پا به سفر ابدي مي گذاشتم
سفري كه از ته دل دوست داشتم و به من آرامش مي داد
|
شب به روی شیشه ها تار می نشست آرام چون خاکستری تبدار باد نقش سایه ها را در حیاط خانه هر دم زیر و رو میکرد........ پیچ نیلوفر چو دردی موج میزد بر سر دیوار در میان کاجها جادوگر مهتاب با چراغ بی فروغش می خزد آرام گویی از دور گور ظلمت روح سرگردان خود را چستچو میکرد...... من خزیدم در دل بستر.... خسته از تشویش و خاموشی گفتم ای خواب ........ای سر انگشت کلید باغهای سبز چشمهایت برکه ی تاریک ماهی های آرامش کوله بارت را به روی کودک گریان من بگشا و ببر با خود مرا به سر زمین صورتی رنگ پری های فراموشی
|
|
دور یا نزدیک......
راهش می توانی خواند.... هر چه را آغاز و پایانیست ـ حتی هر چه را آغاز و پایان نیست ـ ! زندگی راهیست از به دنیا آمدن تا مرگ.... حتی مرگ هم راهی است راه ها را کوه و دره هایی است ...... اما هیچ دشتی نیست! هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست! هیچ راه بازگشتی نیست.......... بیکران تا بیکران امواج امواج خاموشزمان جاری است زیر پای رهروان خوناب جان جاریست..... ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی! هیچ آیا یک قدم دیگر توانی راند؟ هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟ نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست....... باز باید رفت تا در تن توانی هست............ باز باید رفت.. راه باریک و افق تاریک دور یا نزدیک...... هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟؟؟؟؟؟؟؟ |
عاشقم هنوزم عاشقم.......................
دلی کنار پنجره نشسته زار می زند
و خواب دیده ام شبی مرا کنار می زند
غروب ها که می شود خیال چشم های تو
تو را دوباره در دل شکسته جار میزند
یکی نگاه می کندیکی گناه می کند
یکی سکوت می کندیکی هوار می زند
و عشق درد مشترک میان ماست با همه
كسي كه شعر گفته يا كسي كه تار مي زند
درست مسه بازی گذشته های شاعری
که جای سنگ وگل به دوستش انار میزند
خدا کند به وعده اش وفا کند که گفته بود
شبی مرا به جرم عشق خویش دار می زند
یه باغ بارون زده ام
پُر از گُلایِ اطلسی
چِقَد باید گریه کنم
تا تو به دادم برسی
*
چِقَد نفس تازه کنم
تو پَرپَرِ ترانه ها
چِقَد تو رُ کم بیارم
میون عاشقانه ها
*
چِقَد برام قصه بگن
تا تو به خوابِ من بیای
شب که میاد به دیدن
حالِ خراب من بیای
*
یه عمره بی صدا دلم
پشت درایِ بسته بود
فاصله بین من و تو
فقط دلِ شکسته بود
*
دوسِت دارم از ته دل
دلی که پَرپَر می زنه
دلی که سازِ عشقِتُ
از همه بهتر می زنه
*
دوسِت دارم حتی اَگه
یه شب به خواب من نیای
عاشقتم مثل همه
حتی اَگه منُ نخوای
*
یه باغ بارون زده ام...
خانم مرضیه هرچی سعی کردم نتونستم وارد وبت بشم .منو ببخشید تا روز شنبه حتما اپ میکنم ..
مرسی از ارمین عزیز که تو بیمارستان خیلی کمکم کرد........
دوستر شما
هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک غرال شروع به دويدن ميکند و مي داند سرعتش بايد از يک شير بيشتر باشد تا کشته نشود هر روز صبح در آفريقا وقتي خورشيد طلوع مي کند يک شير شروع به دويدن مي کند و مي داند که بايد سريع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگي نمي رد مهم نيست غزال هستي يا شير با طلوع خورشيد دويدن را آغاز کن. " آنتوني رابينز

مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدانند سیاه بخت بوده ام
دستانم رابیرون بگذارید تا همه بدانند از دنیا چیزی نبرده ام
چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار از دنیا رفته ام
و بر سنگ مزارم بنویسید:
که آشفته دلی بود در این خلوت خاموش
او زادهء غم بود و ز غم های جهان گشته فراموش



وقتي از تو مينويسم از فكر كردن باز ميمانم
وقتي از تو مينويسم در خيال فرو ميروم
وقتي از تو مينويسم نوشتن را فراموش ميكنم
وقتي از تو مينويسم عاشقتر ميشوم
براي تو مينويسم تا اندكي بيش با تو باشم
وقتي با تو هستم دنيا برايم زيباست
با تو بودن براي من دنياست
تو را خواستن غرور را شكستن است
تو را خواستن عشق را پذيرفتن است
تو را خواستن درك روياهاي باورنكردني است
و من تو را ميخواهم اي افسونگر شبهاي تنهايي من

عاشقي روح مرا آزرده است خنده هايم را زپيشم برده است. عاشقي را مي توان تحقير کرد؟ عاشقي را مي شود زنجير کرد؟ عاشقي تقصير يک پيغام نيست صحبت از آن دانه و اين دام نيست عاشقي يک اتفاق ساده نيست صحبت از دل بردن و دلداده نيست عاشقي يک کلبه ويرانه نيست صحبت از شمع و گل و پروانه نيست عاشقي تصوير يک پاييز نيست يک شب سردوملال انگيز نيست عاشقي چيزي براي هديه نيست طرح دريا وغروب و گريه نيست عاشقي یعنی لبخند خالق به مخلوق

اي كسي كه مامور دفن من هستي به حرف من گوش كن دستم را از تابوت بيرون كن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم چشمهايم را باز بگذار بفهمند كه چشم براه بودم و به آن نرسيدم قالب يخي به شكل صليب بر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع آب شود و به جاي عزيزي كه دوستش دارم بر سر مزارم گريه كند

ساعت بمان نرو
دیگر زمان زیادی نمانده است
باید کمی ستاره ببینم در آسمان
باید نهال خنده بکارم بروی لب
تا انتهای خط راهی نمانده است
تیک تاک عمر من
آه ای دقیقه های عجوا و فراری ام
رخصت نمی دهید؟
باید کمی بنفشه بکارم کنار حوض
باچتر های بسته ،بجویم سرشک ابر
آیینه ،خنده های من از یاد برده است
باید دوباره بیابم نشان عشق
گویی که سالهاست
من با کسی که نه ، گویی که با خودم
من قهر بوده ام
ساعت تو را بجان عقربه هایت ،بمان ،نرو
آه ای خدای من
از دفتر حیاتی عمر من چند برگ مانده است ؟
؟؟؟
دیگر گلایه بس
باید دوکاسه آب ، بریزم به پشت سر
باید دوباره عاشقانه نفس را فرو برم
باید که بی بهانه بخوانم ترانه ای
تا هست دفتری ، تا مانده برگ نو
باید تمام ورق های رفته را
خط خورده یا سیاه ، دیگر ز یاد برد
ساعت نماند و رفت
در این دو روز عمر پیروز آن کسی
که در دفتر حیات ، تکلیف هر چه بود
این مشق زندگی
زیبا نوشت و رفت

طاقت دوری تو را ندارم
خداوندا!
اگر بخواهی مرا با دشمنانت همنشین کنی
و در اتش عذاب بسوزانی
گیرمکه عذاب تو را تاب بیاورم
چگونه بر دوری تو صبر کنم؟
یا گیرم تحمل گرمای اتش تو را داشته باشم
چه طور از نظر بر بزرگواری ات چشم بپوشم
یا چگونه ممکن است در حالی که به عفو تو امیدوارم
در اتش بمانم؟
ای همه ،قدر خود بدان...
اشکی که از دیده می چکد،قلبی که عاشقانه می تپد،نمازی که جز عشق نیست....
ای همه! قدر این همه بدان،وقت تنگ است و آینده نزدیک...
چه بسیار مردگانی که در کوچه هاراه می روند و قلب هایی که تپیدن را نمی فهمند
و این همه راتوهم و خیال می پندارند....
ای همه قدر خود بدان....
آن لحظه را که در آن گداختی و حسی که به اوجت رساند،قدرش را بدان،
باور کن هیچ واقعیتی در این عالم خاکی،واقعی تر از این حس تو وجود ندارد،
هر چه هست اوست و غیر از او هیچ چیز دیگر واقعیت ندارد مگر آنکه از او باشد.........

موجودی تنها و پنهان کاری

عضو انجمن ادبی باران
عضو مجله واژه انگلستان
عضو كارگاه ادبي نيلوفر غرب ايران
عضو كارگاه عريان
عضو جمعيت هنرمندان اهورا مزدا
عضو انجمن شاعران پارسي زبان تاجيكستان
عضو انجمن ادبی بامداد
عضو انجمن شاعران و نویسندگان افریقا
عضو کارگاه ادبی امید
عضو دائمی انجمن ادبی مولانا
عضو انجمن ادبی سلامت...
عضو دائم شورای نویسندگان و شاعران
جهان سوم

گره از گردنم گشودم
خون بچرخ آسياب افتاد چرخيد
باد به دامان دريا لرزيد
وجان به جوهر من خنديدم
متولد شدم
اما . . .
زائوي من كه چين در چهره
و چروك در چاره داشت
مرد
مرگ سر آغاز من بود
غروب سر شار از درد است و تنهايي
غروب سر چشمه ي نا اميدي و بيانگر انتهاست
غروب اتش خاموشي مردمان است
غروب نهايت است و نهايت يعني نيستي
وغروب با اين همه نا مهرباني
وغروب با اين همه ياس و نا اميدي
مي داني چرا زيباست؟؟؟
غروب سرشار از صداقت است
و براي اين زيباست